قصههای ناگفتنی.
May
مرا چنان فشردی که مرگم از دهانِ دیگرم بیرون زد. میدونی فرانسویها بهش چی میگن؟ آره، petite mort. فرانسه از کجا یاد گرفتی ناقلا؟
حالا من رو خبردار کن لطفاً که چیشد شدی مارلا.
traduttore traditore میدونی یعنی چی؟ مطمئنم اینو دیگه نمیدونی. چرا میدونم، مترجم خیانتکاره، یه مثل ایتالیایی. عجب آدمی هستی تو دختر، ایتالیایی رو چی؟ اون رو از کجا یاد گرفتی؟
تو اون کسی هستی که باعث میشی برن تیمارستان.
یه سوال مهم و حیاطی، چای یا قهوه؟ قهوه. وای بر تو لطفاً شماره نزدیکترین تیمارستان شهرتون رو بهم بده.
ساختمون سفید.
June
میخواهمت در همین وهم، همین سایه، همین لحظهٔ شقهشدهٔ میانِ بودن و مردن.
ای فرصتطلب. من همیشه فرصتش رو دارم، نیاز نیست طلب کنم.
و من، هر شب، بر درختِ نامِ تو، پرندهیی از استخوان میآویزم.
July
شعر فرنگی موردعلاقهت چیه؟
به تنوع باور داری؟ نه، به شما باور دارم.
شاعر خجالتی.
August
باد میوزید. بام را میرُفت باران. طبقهی بالا، زن و مرد، بغلخوابِ هم بودند. مرد در آغوشاش داشت، خوابآلود، سرها نیمه در لحاف، و عطرِ تنهاشان در میانه بود. باران میبارید.
زن گفت: «بن، عاشقتم.» و پیشِ این حرف، سی سالِ دیروزِ شلمشوروا کنلمیکن بود.
مرد گفت: « منم دوسِت دارم عزیزم.» و کُلِ تاسها بر نطعِ قابخانهها، از رِنو تا ساراتوگا، از خاطر رفت.
سحر بود. باران میبارید. غمشان نبود. در اتاغِ شبدیز، سرها نیمه در لحاف بود. هم را داشتند. دیگر یادشان نبود از آنهمه پرتگاه که بالا آمده بودند، یا آن فرداهای در کمینِ مرداب و مهلکه.
هرگز فرشته نمیشدند، بال درنمیآوردند ـــــ برایشان مثلِ روزْ روشن بود. ولی، در همین لحظه، همدیگر را داشتند.
همین لحظه، همین صبحِ بارانی، نهچندان میپایید، نه شاید تکرار میشد. روزگار با هردوشان سرِ شتاب داشت: یادها بهجا میگذاشت، داغها بر دل مینشاند، و میگذشت. اما حالا که بسترِ گرم بود و بارانِ آن بیرون، بنا را نگذاشتند به یادآوریی سوزِ غربتِ زمانه.
بنا را نگذاشتند (از جانبِ زن) به یادآوریی مهترِ طویلهیی که دیشب معشوقاش بود، یا آن چابکسواری که هفتهی پیش چه ولخرج بود ولی دیروز در مسابقه، با اسب کلهپا شد و گردناش شکست.
بنا را نگذاشتند (از جانبِ مرد) به یادآوریی جیرینگجیرینگِ تاسهای قلابی در آن بازیی روبهکسادِ کنجِ قابخانه، و آن بُهت که بر چهرهی آن فلوریداییی چلمن نشست وقتی دید حقوقِ یکماهاش بهباد رفت.
هیچکدامشان نمیخواستند گِلولای زندهگی را بهخاطر آورند. چراکه در این بامدادِ مرداد، بارانْ صاف میبارید از دلِ آسمان ـــــ بارانی طاهر.
اتاغْ شبدیز و دلپذیر بود، خانه امن، گرچه هیچکدامشان هرگز فرشتهی بالدار نمیشدند، ولی در این لحظه، هم را داشتند.
بن گفت: «دوسِت دارم.»
زن زیرلبی گفت: «من عاشقتم.»
September
به رفتگر گفتم عمو یه جملهی قشنگ بگو گفت میخوام زندگی کنم.
من نمیخوام با حرف حلش کنیم میخوام کتکت بزنم. پس با ماچ حلش میکنیم.
تو ای حریر بیتحمل.
چی میشه بسازی با من؟
برو بابا از مغز گردو هم پر تری میگه پوچم
مراقبت کنید. هرگز. پس تف به روت.
بایستی صبوری.
October
سیرانو، مردی شاعر، شمشیرزن و بسیار شجاع است، اما یک مشکل بزرگ دارد: بینی بسیار بزرگش که باعث شده احساس کند هیچکس نمیتواند او را دوست بدارد. او عاشق دختری به نام رکسان است؛ زنی زیبا، باهوش و فرهیخته.
از سوی دیگر، کریستین، مردی خوشقیافه اما چندان بلیغ و شاعرانهگو نیست، دل در گروی رکسان دارد. رکسان هم به ظاهرِ کریستین دل میبندد، اما شیفتهی روح شاعرانه و کلام پرشور سیرانوست – بیآنکه بداند این کلام از اوست.
سیرانو که احساس میکند به دلیل ظاهرش شانسی در عشق ندارد، تصمیم میگیرد به کریستین کمک کند. او نامهها و سخنان عاشقانهای برای رکسان مینویسد، اما به نام کریستین. بدین ترتیب، رکسان تصور میکند کریستین هم زیباست و هم شاعر.
با گذشت زمان، رکسان شیفتهی این ترکیب میشود. اما حقیقت تلخ این است که عشق واقعی و روح بزرگ پشت این سخنان، از آنِ سیرانوست.
در میدان جنگ، کریستین کشته میشود. سالها بعد، زمانی که رکسان در صومعهای زندگی میکند، سیرانو همچنان او را ملاقات میکند. در آخرین دیدار، وقتی مرگ به سراغ سیرانو میآید، رکسان درمییابد که نویسندهی همهی آن نامههای عاشقانه سیرانو بوده است. او تازه میفهمد چه کسی واقعاً دوستش داشته؛ اما دیگر دیر شده است، زیرا سیرانو جان میبازد.
November
خیلی خیلی خوب مینویسی. واقعا کیفور میشم.
برام نسخه بنویس خانم دکی.
دفعه بعد قهوه خالی نخور با شیر قاطیش کن.
تا کی بیمارستان بودی؟
مایه افتخار هرروز مایی.
تیرامیسو میخوام.
دارم مربای بِه درست میکنم.
واقعا بینظیری و وقتی میرقصی لال میشم.
اینجا رو داشته باش ملوسی.
نانای کن. تو خودت نانای منی.
تا حالا قبلت سوخته؟ قلبم نسوخته ولی گومبگومب.
December
روباه خودومی. خرگوش خودومی.
من خیلی احساسات دارم ولی بلد نیستم که چطوری کلمهشون کنم.
شاپرک درحالی که به او یادآوری میکرد گفت: این را گفته بودی. راستی چرا بعضی چیزها را مرتباً تکرار میکنی؟ آیا از تکرار خسته نمیشوی؟
قول انگشتی میدم، قولِقول.
فردا احتمالاً میشه تماس کاریش کرد.
معلومه که کافی نیستی چون چاییمی.
وقتی اومدم خونه مامان نبود.
گمشو سهراب سپهری احمق تو از غم چه میدونی.
مثل هروئین غم ام نمیتونم ادای مرگ رو دربیارم.
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاریکاند.
January
نمیدونم چرا میگی توضیح بده
چون میدونم اگه نگی دیوونه میشی
دیوونه شدن من چه اهمیتی برای تو داره خب بشم
خب اگه بشی
لباس سفید برت میکنن
نه اون لباس سفیدی که من میخوام توت ببینمش.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.